تبليغاتX
سرمای سوزان

شنبه دوازدهم اسفند 1385

بنا نبود......

رفتي بهشت را زجهنم بياوري

 

بر زخم هاي حادثه مرهم بياوري

 

تا چند سال من بنشينم به انتظار

 

تا چند در بهار محرم بياوري !؟

 

جز پاره پاره هاي به جا مانده از تنت

 

چيزي نبود هديه برايم بياوري؟!

 

اي كاش جاي اين همه لاله برايمان

 

مي شد كه شاخه اي گل مريم بياوري

 

برشانه هاي خسته ي من بعد سالها

 

حق نيست كوله پشتي ماتم بياوري

 

بابا كجاست شور و غرور هميشه ات ؟!

 

بابا بنا نبود تو هم كم بياوري !

 

نوشته شده توسط صدیقی در 12:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

فاطمه اختصاری:

تو در معادله هاي چهار مجهولي
به ضرب و جمع عدد هاي فرد مشغولي
ببين! دوباره مرا در خودت كم آوردي
كه ضلع گمشده ام توي خواب هذلولي
من آن سه نقطه ي گيجم پس از مربّع ها
كه مي رسد به تو از اين روابط طولي
¨¨¨
دو تا پرنده كه از پشت بام مي افتند
دو تا پرنده در اين اتفاق معمولي↓
« شبيه بچگياي من و تو هي مردن »
« دو تا پلندمو كشتي؟ چلا؟ همين جولي؟ »
¨¨¨
...
نگاه كن ! پس از اين گريه چي بجا مانده؟
دو چشم قرمز خسته شبيه گلبولي↓
كه ليز مي شود از بوسه هاي غمگينت
تو در تصّور من شكل فعل مجهولي!

 
نوشته شده توسط صدیقی در 0:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385

و بازهم شعر.....

علی اخگر:

گفتم خدا ...تمام جهان سر بلند کرد
گفتم جهان ... پرنده مرا ریشخند کرد
باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم
جنگل مرا از آتش و خون سر بلند کرد
از آن به بعد خاطره ها مال من شدند
حوای من مرا به سرودن پسند کرد
از جسم من شبی به درازای عشق ساخت
روح مرا در این شب یلدا به بند کرد
چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود
تنها مرا لبالبی از چون و چند کرد
نامی نداشتم – لقبی که بخوانی ام...
نام مرا غزل – لقب ام شعروند کرد
نزدیک صبح بود و...دنیا ادامه داشت
خود را صدا زدم-و خدا سر بلند کرد.

 

زکریا اخلاقی:/قم

آثار: تبسم‏هاى شرقى

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند

و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زالی از طلوع زاده ی نرگس

پیاپی می وزد از سمت می قاتی که می گویند

زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد

ولی پیداست دیگر آن غلاماتی که می گویند

جهان اینبار دیگر ایستاده با تمام خویش

کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او

یکایک می دمد طبق علاماتی که می گویند

کنون از ابتدای دشت های شرق می آید

صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک این خاک شاعر آسمانی می شود کم کم

دراستقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد

سرانجام عجیب اتفتقاتی که می گویند




 

 

نوشته شده توسط صدیقی در 19:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم دی 1385

ديگر زمان, زمانه ي مجنون نيست
فرهاد در بيستون مراد نمي جويد
زيرا بر آستانه خسرو
بي تيشه اي به دست, كنون سر سپرده است
در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها
آن شور عشق , عشق به شيرين را از ياد برده است
تنهاست گرد باد بيابان, تنهاست و آهوان دشت
پاكان تشنگان محبت چه سالهاست
ديگر سراغ مجنون را
از باد و از درخت نمي گيرند
مجنون دلشكسته محزون است
در عصر ما, عصر تضاد, عصر شگفتي

 ليلي
دلاله ي محبت مجنون است!

نوشته شده توسط صدیقی در 20:30 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم دی 1385

شعری از زهرا حسین نژاد

سلطان خوابهای پريشانم
میخواهم از تو روی بگردانم




من دل به سادگی کسی دادم
از تاج و تخت نقره گريزانم

بانوی خانه های گلی بودم
در چارسوی قصر نچرخانم
پيراهن حرير، تنم را کشت
حس میکنم عروسک عريانم
نزديک سفره ات چه نشينم تلخ؟!
يخ بست بين شير و عسل نانم
ديدی که حال و روز دلم خوش نيست
تصويری از پرنده و بارانم
خون من است در همه سو جاری
هر شام روی شيشه نرقصانم
فرعون خويش باش و خدايی کن
من تا قيامت آسيه میمان
__________________
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است..

نوشته شده توسط صدیقی در 22:15 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم دی 1385

 

پیاده‌ آمده بودم

محمد کاظم کاظمی

 



پیاده‌ آمده بودم

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

***

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

***

چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌
شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست‌
كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌
مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌
مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌

***

شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌
تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بته مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشهتان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشهتان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌
همیشه قلك فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
مشهد ـ 27 / 1 / 1370

***


كفران

كیست برخیزد از این دشت‌ِ معطّل در برف‌؟
می‌د‌َو‌َد خون‌ِ كسی آن سوی‌ِ جنگل در برف‌
كیست برخیزد و این مویه مدفون از كیست‌؟
بوی كم‌بختی ما می‌دهد، این خون از كیست‌؟
كیست برخیزد و در جوش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
خون‌ِ معصوم سیاووش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
دست‌ِ امدادِ كه بود این‌سوی پ‍َرچین واماند؟
این خدا كیست كه در خوان‌ِ نخستین واماند؟
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
این خدا كیست كه در معركه شیطان باخت‌؟
این خدا كیست كه داغی به جبینش زده‌اند؟
كودكان با فن اوّل به زمینش زده‌اند
این كه تب نامده تشویش اجل دارد، كیست‌؟
بعد یك عمر طبابت سرِ كَل دارد، كیست‌؟
كیست این حكم پذیرفته و محكم نشده
از جمادی و نما مُرده و آدم نشده‌
این خدا كیست كه یخ‌بسته دیروزان است‌؟
این خدا كیست‌؟ همان بنده دیروزان است
گفت‌; اینك منم آهنگ خدایی كرده‌
و به كارِ دو جهان كارگشایی كرده‌
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
باد با نحوِ دگر كوبید، كشتیبان باخت
آخر از حنجره دیو، د‌َمی نو برخاست‌
نفسی تازه نكردیم‌، غمی نو برخاست
خوشه‌ها بذر مصیبت به دروگر دادند
غوزه‌ها پنبه ندادند كه اخگر دادند
كوه‌، خرپشته شد و ریگ شد و ارزن شد
نیزه شمشیر شد و دشنه شد و سوزن شد
مهلتی تا گذر از جنگل و یخ باقی بود
با گران‌خوابی ما مهلت جان‌كندن شد
عجب این نیست كه آتش به خموشی بكشد
عجب این است كه آتش گُل‌ِ پیراهن شد
آنچه تا دیروز، خونخواه سیاووشان بود،
دست ما بود كه آویخته گردن شد
بنده را یك دو نفر یك دو نفس رو دادند
تكیه بر تخت‌ِ خدایی زد و... اهریمن شد
این‌چنین بود كه شب تازه نشد، خوابش برد
پشت‌ِ دیوار خداوندی خود خوابش برد
این‌چنین بود كه برف آمد و جنگل یخ بست‌
دستها پشت درختان معطّل یخ بست‌
حق‌ّ ما بوده است پوسیدن و پامال شدن‌
در زبان‌بازی آتش‌دهنان لال شدن‌
حق‌ّ ما بوده است داغی به جبین خوردنها
با همان ضربه اوّل به زمین‌خوردنها
ما همانیم كه تیغی به تغاری دادیم‌
نقدِ یك عمر مشقّت به قماری دادیم‌
و همانی كه به اورنگ خدایی دل بست‌
رخنه بندِ گران ساخته را با گِل بست‌
كعبه را پشت خداوندی خود گُم كردیم‌
منبری در نظر آمد شب و هیزم كردیم‌
برف و یخ‌بستگی بركه و شب سخت آمد
و به خاكسترِ جامانده تیمّم كردیم‌
پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
ما شكم‌باختگان مزرع گندم كردیم‌
آنچه اینك جگر طایفه را می‌سوزد،
مُزدِ زهری است كه در كاسه مردم كردیم‌
الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد
دیگران دام‌، ولی ما و شما دُم كردیم‌
درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مرده‌مان زنده‌نشد، كُشت مسیحا را نیز
نیمه‌شب خیل گراز آمد و شب‌پا را برد
این كَر‌َت نیل نه فرعون‌، كه موسا را برد
عاقبت گاو طلا شیر بلا داد اینجا
خمره زر، می تسلیم به ما داد اینجا
شهد گُل كرد و تشهّد به فراموشی رفت‌
نستعین آمد و نعبد به فراموشی رفت‌
زد یقین غوطه به تحقیق و شك آمد بیرون‌
سوخت قُقْنوس و از آن تِك‌تِكك آمد بیرون‌
پهلوان دود شد و حلقه نقّالی ماند
رود از در‌ّه دیگر رفت‌، پل خالی ماند
اینك از قامت ما دست درازی مانده‌
و از آن قلعه كه دیدی‌، درِ بازی مانده‌
جگری نیست كه داغی بنشیند بر آن‌
و كلوخی كه كلاغی بنیشیند بر آن‌
حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماییم‌، ای قوم‌!
آش ناخورده‌، دهن سوخته ماییم‌، ای قوم‌!
صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌
گاو ناكُشته و ام‍ّید كرامت بسته‌
پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
پسران میوه ممنوعه در آن می‌كشتند
حق‌ّ ما بوده‌است داغی به‌جبین‌خوردنها
با همان ضربه اوّل به‌زمین‌خوردنها
حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌
سیصدوچاردهم بودن و دجّال شدن‌
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
یك‌نفر آن سوی‌ِ تسلیم درختان جان باخت‌
دست ما ماند و چه دستی‌، كه كم از هیزم نیست‌
و امیدی كه به سنگ است و به این مردم‌، نیست‌
محرمان‌، «باید» شان سیلی «شاید» خورده‌
و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بیاید...» خورده‌
عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند
شیرِ بی‌یال و دُم و اشكم مولانایند
همه دلبسته دینار كه دین آردشان
جن‌ّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌
اندرون هر یكی از معرفتی پُر دارند
سر به یك ـ بی‌ادبی می‌شود ـ آخور دارند
یخ‌ِ این بركه به دریا برسد، نیست عجب‌
سامری از پی موسا برسد، نیست عجب‌
ترسم آن روز كه از قلّه فرود آید مرد
سیصدوسیزده آدم نتوان پیدا كرد
ترسم آن روز كه مردان‌ِ سرانجام آیند،
این جماعت همه با بقچه حمّام آیند
برف‌، چشمی به سفیدی زد و خونها یخ بست‌
قوم را شوق‌ِ خدایی به درِ دوزخ بست‌
ای بسا دست كه این‌گونه معطّل گشته‌
و بسا سكّه كه خوابیده و ناچ‍َل گشته‌
دیگر این خم نه بر ابروست‌، كه بر پیكر ماست‌
دیگر این تیغ نه در پنجه‌، كه زیر سر ماست‌
مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده‌است‌
این دروغی است كه لج كرده و باور شده‌است‌
اژدهایی است كه آتش‌به‌دهن می‌خیزد
سومناتی است كه محمودشكن می‌خیزد
آه‌، ای «لا»ی برافروخته‌! «الاّ »یت كو؟
آی هارون‌ِ نفس‌باخته‌! موسایت كو؟
كمری راست كن‌، آهنگ‌ِ رسایی طلبت‌
بینوا بندگكی باش‌، خدایی طلبت‌
مردِ خود باش كه هنگامه استقبال است‌
سیصدوسیزده آئینه و یك تمثال است‌
سیصدوسیزده آئینه و یك تمثال است‌
مردِ خود باش كه هنگامه استقبال است

این خدا كیست كه در خوان‌ِ نخستین واماند؟

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می

 » نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می

نوشته شده توسط صدیقی در 11:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم دی 1385

بابا من موندم که این چه بساطیه خوب تو که وبلاگ دلت نمیخواد چرا به من میگی واست وبلاگ درست کنم .شرط میبندم که حتی مطالبشم نمی خونی.........

ما رو بگو با کی میریم سیزده به در !

حالا ماشالله ۲۴ ساعته با یاهو مسنجر تو روم ها برو بچرخ .من نمیدونم که این چه افتیه که به جون شما افتاده .شیطنتم  همون قدیمیش ..والا لا اقل میرفتن تو خیابون به دخترا شماره میدادن .حد اقل طرف رو که میدیدن .

نوشته شده توسط صدیقی در 11:8 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385

اینم عکس قهرمان ملیهی میگن این وبلاگا بی محتواست پس این قهرمان ملی بی محتواست!!!!!!

پس انقلاب بی محتواست !اینهمه شهید بی محتواست!انتخابات بی محتوا بود!شما لیاقتتون همینه که بازی فوتبال اون کافرا رو ببینین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط صدیقی در 16:17 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385

اهل ورزش هستی
نوشته شده توسط صدیقی در 12:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385

 
اميدوارم هر جمله رو به دقت بخوني ويکي دوثانيه راجع بهش فکر کني....... 
 

 

1. I love you not because of who you are, but because of who I am when I am with you..

من تو رو دوست دارم نه  به خاطر تو...بلکه به خاطرشخصيتي و ارزشي  که زماني که با توهستم پيدا مي کنم......

 

 

2. No man or woman is worth your tears, and the one who is,  
won't make you cry.

هيچ مرد يا زني ارزش گريه هاي تو رو نداره چون اگه داشت  
باعث اشک ريختن تو نمي شد. 
 
 

3. Just because someone doesn't love you the way you want them to, doesn't mean they don't love you with all they have.

اگه کسي  با تو هم عقيده نيست وکاري رو که تو علاقه داري اون دوست نداره  به اين معني نيست که خود تو رو هم دوست نداره...

 

 

4. A true friend is someone who reaches for your hand and touches your heart.

يک دوست واقعي کسي هست که دستان تو رو ميگيردو احساسات قلبي تو رو درک مي کند... 
 

 

5. The worst way to miss someone is to be sitting right beside them knowing you can't have them

بدترين نوع فراق زماني هست که کسي رو که دوست داري در کنار خودت داشته باشي ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالکش بشي. 
 
 
 

6. Never frown, even when you are sad, because you never know who is falling in love with your smile.

حتي زماني که ناراحت هستي..اخم نکن ولبخند بزن ..زيرا ممکنه کسي عاشق لبخند تو بشه...  
 
 

7. To the world you may be one person, but to one person you may be the world.

براي تمام دنيا تو فقط يک نفري...ولي کسي هست که تو براي او تمام دنيايي  
 
 
 

8. Don't waste your time on a man/woman, who isn't willing to waste their time on you.

وقتت رو با کسي تلف نکن ..که حاضر نيست واسه تو وقت بذاره...  
 
 
 

9. Maybe God wants us to meet a few wrong people before meeting the right one, so that when we finally meet the person, we will know how to be grateful.

شايد خدا مي خواد که تو آدم هاي مختلفي رو قبل از ديدن اون شخصي که واقعا مال توست ملاقات کني تا بالاخره وقتي اونو ديدي شکر گزار باشي  
 
 
 

10. Don't cry because it is over, smile because it happened.

وقتي اتفاقي مي افته گريه نکن.زيرا ديگه تموم شده و اون اتفاق افتاده...پس بخند...  
 
 
 

11. There's always going to be people that hurt you so what you have to do is keep on trusting and just be more careful about who you trust next time around.

هميشه اشخاصي وجود دارند که تورو ناراحت کنند ولي تو نبايد اميد و اطمينانت روبه همه از دست بدي...فقط  براي دفعه ديگه حواست رو جمع کن که چه کساني قابل اعتماد هستند

 

 

12. Make yourself a better person and know who you are before you try

سعي کن پيشرفت کني ولي فراموش نکن قبلا کي بودي.....


 

13. Don't try so hard, the best things come when you least expect them to.

خيلي خودتو درگير نکن ..هميشه اتفاق هاي خوب زماني مي افته که اصلا انتظارش رو نداري...  
 
 

14. Thank you for being a part of my life, whether you were a reason, a season or a lifetime.

ا ز تو به خاطر اين که  تبديل  به قسمتي از زندگي من شدي ممنونم حالا هرچي ميخواد باشي :دليل زندگيم؟طعم زندگيم ياخود زندگيم ... 
 
 
 

REMEMBER: WHATEVER HAPPENS, HAPPENS FOR A REASON.

هميشه يادت باشه که در هر اتفاقي حکمتي نهفته هست... 
 
 

 How many people actually have 8 true friends?

 چند نفر ازشما ميتونين ادعا کنين که هشت نفر دوست واقعي دارين؟؟؟؟؟ 
 
 
 

Hardly anyone I know ! But some of us have all right friends and good friends!!!

بعيده ! ولي بعضي از ما دوستاني داريم  که الحق دوستان خوبي هم هستند!!!! 
 
 

You have been Tagged by the Green Dog!

چيزي که مسلمه شانس داشتي که يکي از گيرندگان اين اي-ميل باشيد

 

 

 

اميدوارم به دردتون بخوره....هر چيزي به موقع و سر جاش...نه؟!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و هفتم آذر 1385ساعت 20:32  توسط هومن   |  نظر بدهید

_ همه کس ،

_ يک کسي ،

_ هر کسي  ،

_ هيچ کس .

 

کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که  يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي  مي توانست اين کار را بکند ،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد .

يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را  نخواهد کرد.

سرانجام داستان اين طوري تمام شد  که هر کسي   يک کسي  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که  همه کس مي توانست انجام بدهد .

 

خوب حالا شما کدومشون هستين ؟! ....

تا حالا فکر کردين ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و هفتم آذر 1385ساعت 20:28  توسط هومن   |  نظر بدهید

 

 سوال كنكور اردبيل: سرعت نور چقدر است؟ الف) زياد است ب)بد نيست ج) شما خوبيد د) ممنون

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و هفتم آذر 1385ساعت 9:45  توسط هومن   |  نظر بدهید

ميازار موري که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولي حالا چرا عاقل کند کاري که باز آيد به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواستن توانستن است

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و هفتم آذر 1385ساعت 9:35  توسط هومن   |  نظر بدهید

 

 روزي از ميلتون ؛ شاعر معروف انگليسي پرسيدند :چرا وليعهد انگلستان مي تواند در چهارده سالگي بر تخت سلطنت بنشيند و سلطنت كند ؛ اما تا هيجده سال نداشته باشد نمي تواند ازدواج كند ؟؟ گفت : بخاطر اينكه اداره كردن يك مملكت از اداره كردن يك زن بمراتب آسان تر است

 

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و ششم آذر 1385ساعت 14:15  توسط هومن   |  یک نظر

گروه خون و RH
درصد افراد با این گروه خونی
O +
40 %
O -
7 %
A +
34 %
A -
6 %
نوشته شده توسط صدیقی در 1:27 |  لینک ثابت   •